تبليغاتX
..:::رضا عبداله زاده:::.. - یوسف زندگی می کند ...!

یوسف با معجزه از چاه نجات یافت ولی به سرزمین های دور نرفت و همان جا کنار زلیخا ماند . یوسف و زلیخا امروز اولین روز زندگی شان را تجربه خواهند کرد . آنها در ایوان روبروی مرداب نشسته اند آسمان آبی ، صدای پرنده ها ، همگی فضای عاشقانه ای را برای دو زوج خوشبخت فراهم آورده اند البته گه گاهی هم دود سفید و وحشتناک تنور همسایه این آرامش را به هم می زند .

یوسف هم مثل همه ی قصه های عاشقانه این چنین با زلیخا حرف می زند " زلیخا تو نمی دونی در چاه افتادن چقدر سخته داشتم می مردم که ناگهان صدایی به من گفت نمیر ....! من هم نمردم " البته دنباله حرف های عاشقانه ی یوسف را مادرش تکمیل می کند " به ... به عروس خانوم آبروی من رو بردی ....! همه ی زنای همسایه میگن که عروست فقط می خوابه و می خوره ...!؟ از صبح تا حالا مگه چیکار کردی ...؟! دو تا حیاط جارو کردی ، به گوسفند ها علف دادی ، آمپول بزخاله و تیرچه بلوک خونه همسایه رو زدی ...! آخه مگه به تو هم میگن زن ....!؟ خجالت نمی کشه کنار یوسف من هم نشسته ...!؟ پاشو گم شو از جلوی چشمم ...؟!

یوسف هم طفلی جو حسابی او را گرفته و نیشش باز است البته مادر ، یوسف را هم این گونه خطاب می کند " بین من و زنت ، یکی رو باید انتخاب کنی ...؟!  زلیخا هم به رسم همه ی عروسهای قصه ها بوقچه اش را بر می دارد و خانه شوهر را ترک می کند ...! مادر یوسف هم با انواع متلکهای کمر شکن زلیخا را بدرقه می کند ..؟! " صد سال سیاه اگه من پی ات بیام ...! اینقدر توی خونه ی بابات بمون تا آدم شی و قدر منو بدونی ...!

اما خبر قهر کردن زلیخا تا ۸۰ روز دور دنیا ... نه نه ببخشید تا ۸۰ فرسنگ آن ور تر رفت . البته پدر زلیخا ابتدا از دادن ویزا به اون خودداری کرد اما وقتی قضیه سیاسی شد ویزا فورا صادر شد ...؟! و خانواده جلسه ایی فوق العاده برای چگونگی عکس العمل گذاشتند . نتیجه این شد که گروهی از کوماندو های فامیل با برادرهای زلیخا حمله ای برق آسا به خانه پدر یوسف کنند یوسف را ربوده و تا حد مرگ کتک بزنند . البته برادرهای یوسف هم برای اینکه دست حریف به یوسف نرسد قبلا او را به چاه انداخته بودند ...؟!

خلاصه خانواده ی یوسف در پی خاموش کردن این فتنه لیستی از بزرگ خاندان ها را در دست تهیه داشتند تا ایشان این فتنه را خاموش کنند خلاصه از بزرگ خاندان بین الملل گرفته تا کدخدای مناطق مختلف همه یکی بعد از دیگری به خانه پدر زلیخا رفتند تا بلاخره پدر رضایت داد و زلیخا به سر زندگی شیرین خود بازگشت . البته دیگر شب شده بود و همگی آنقدر خسته بودند که حال نداشتند دوباره دعوا کنند و ادامه ی دعوا را به یک زمان دیگر موکول کردند و از یاد همه رفته بود که یوسف هنوز در چاه است ...!

+ نوشته شده توسط هکر R_E_Z_A در یکشنبه دوازدهم آبان 1387 و ساعت 21:24 |